رسول خدا (ص) پس از مراجعت از سفر حجة الوداع درصدد تهيه لشکري عظيم برآمد تا روانه ي روم کند. فرماندهي لشکر مزبور را به اسامه واگذار کرد و پرچم جنگ را به دست خود به نام اسامه بست و عموم مهاجر و انصار را مأمور کرد تا تحت فرماندهي اسامه در اين جنگ شرکت کنند.
● بيماري رسول خدا (ص)
رسول خدا (ص) پس از مراجعت از سفر حجة الوداع درصدد تهيه لشکري عظيم برآمد تا روانه ي روم کند. فرماندهي لشکر مزبور را به اسامه واگذار کرد و پرچم جنگ را به دست خود به نام اسامه بست و عموم مهاجر و انصار را مأمور کرد تا تحت فرماندهي اسامه در اين جنگ شرکت کنند. اسامه در آن روز حدود بيست سال بيشتر نداشت و همين موضوع براي برخي از پيرمردان و کار آزمودگاني که مأمور شده بودند تحت فرماندهي او به جنگ بروند گران مي آمد، از اين رو در کار رفتن به دنبال لشکر تعلل مي کردند. در اين خلال رسول خدا (ص) بيمار شد و در بستر افتاد، اما با اين حال وقتي مطلع شد که مردم از رفتن به دنبال لشکر تعلل مي کنند با همان حالت بيماري و تب و سردرد شديد که داشت دستمالي به سر خود بست و از خانه به مسجد آمد و به منبر رفته فرمود: «اي مردم فرماندهي اسامه را بپذيريد که سوگند به جان خودم اگر(اکنون) درباره فرماندهي او مناقشه مي کنيد پيش از اين نيز درباره فرماندهي پدرش حرف ها زديد، ولي او شايسته و لايق فرماندهي است چنان که پدرش نيز لايق اين مقام بود.» اسامه در صدد حرکت بود که پيک ام ايمن آمد که حال پيغمبر سخت شده و مرگ آن حضرت نزديک شده و بدين ترتيب اسامه و همراهانش توقف کردند. سخنان پيغمبر(ص) و رفتار آن حضرت در روزهاي آخر عمر همه حکايت از اين داشت که مرگ خود را نزديک مي داند و با گفتار و کردار از مرگ خود خبر مي دهد. حال پيغمبر روز به روز بدتر مي شد و حضرت براي اين که تب و حرارت بدنش تخفيف يابد و بتواند براي وداع با مردم به مسجد برود دستور داد هفت مشک آب از چاه هاي مختلف مدينه بکشند و بر بدنش بريزند، سپس دستمالي بر سر بسته و در حالي که يک دست روي شانه ي اميرالمؤمنين(ع) و دست ديگرش را بر شانه فضل بن عباس گذارده بود به مسجد آمد و بر منبر رفته فرمود: «اي گروه مردم نزديک است که من از ميان شما بروم پس هر کس امانتي پيش من دارد بيايد تا به او بپردازم و هر کس به من وام و قرضي داده مرا آگاه کند. اي مردم ميان خدا و بندگان چيزي نيست که سبب وصول خير يا دفع شري شود جز عمل و کردار، سوگند بدان که مرا به حق به نبوت برانگيخته ، رهايي ندهد کسي را جز عمل نيک و رحمت پروردگار و من که پيغمبر اويم اگر نافرماني او را بکنم هر آينه به دوزخ مي افتم! بار خدايا آيا ابلاغ کردم!؟»

آن گاه از منبر فرود آمده نماز کوتاهي با مردم خواند سپس به خانه ي ام سلمه رفت و يک روز يا دو روز در اتاق ام سلمه بود، سپس عايشه پيش ام سلمه آمد و از او درخواست کرد آن حضرت را به اتاق خود ببرد و پرستاري آن حضرت را خود به عهده گيرد. همسران ديگر آن حضرت نيز با اين پيشنهاد موافقت کرده و حضرت را به اتاق عايشه بردند. چون روز ديگر شد حال پيغمبر سخت شد و از حال رفت و ملاقات با آن حضرت ممنوع گرديد. چون به حال آمد فرمود: «برادر و يار مرا پيش من آريد» و دوباره از حال رفت. ام سلمه برخاست و گفت: علي را نزدش بياوريد که جز او را نمي خواهد، از اين رو به نزد علي(ع) رفته او را کنار بستر آن حضرت آوردند. چون چشمش به علي(ع) افتاد اشاره کرد و علي پيش رفت و سر خود را روي سينه پيغمبر(ص) خم کرد. رسول خدا(ص) زماني طولاني با او به طور خصوصي و در گوشي سخن گفت و در اين وقت دوباره از حال رفت. علي(ع) نيز برخاست و گوشه اي نشست. سپس از اتاق آن حضرت خارج شد. چون از علي(ع) پرسيدند: «پيغمبر با تو چه گفت؟» فرمود:
«هزار باب علم به من آموخت که هر بابي هزار باب ديگر را بر من گشود. به چيزي مرا وصيت کرد که ان شاءالله تعالي بدان عمل خواهم کرد.» و چون حالت احتضار و هنگام رحلتش فرا رسيد به علي(ع) فرمود: «اي علي سر مرا در دامن خود گير که امر خدا آمد و چون جانم بيرون رفت آن را به دست خود بگير و به روي خود بکش، آن گاه مرا رو به قبله کن و کار غسل و نماز و کفن مرا به عهده بگير و تا هنگام دفن از من جدا مشو».
و بدين ترتيب علي(ع) سر آن حضرت را به دامن گرفت و پيغمبر از حال رفت. رحلت رسول خدا(ص) در روز دوشنبه بيست و هفتم ماه صفر اتفاق افتاد، و در آن موقع شصت و سه سال از عمر شريف آن حضرت گذشته بود. علي(ع) جنازه را غسل داد و حنوط و کفن کرد. سپس به تنهايي بر او نماز خواند، آن گاه از خانه بيرون آمده و رو به مردم کرد و گفت:
- «همانا پيغمبر در زندگي و پس از مرگ امام و پيشواي ماست اکنون دسته دسته بياييد و بر او نماز بخوانيد.» در همان اتاقي که پيغمبر از دنيا رفته بود قبري حفر کرده و همان جا آن حضرت را دفن کردند. سپس اميرالمؤمنين علي(ع) داخل قبر شد و بند کفن را از طرف سر باز کرد و گونه مباک رسول خدا(ص) را روي خاک نهاد و لحد چيده خاک روي قبر ريختند و بدين ترتيب با يک دنيا اندوه و غم بدن مطهر رسول خدا(ص) را در خاک دفن کردند.(۱)
● آخرين وصاياي رسول خدا(ص)
مسلم اين است که پيامبر اکرم(ص) در حضور مسلمانان، اميرمؤمنان را وصي خود قرار داده و علي(ع) نيز اين وصايت را پذيرفته است و عهد کرده است که به آن چه رسول خدا(ص) مي فرمايد عمل نمايد. اميرمؤمنان(ع) در اين باره مي فرمايد: وقتي رسول خدا(ص) در مريضي آخر خود در بستر بيماري افتاده بود، من سر مبارک وي را بر روي سينه خود نهاده بودم و سراي حضرت(ص) انباشته از مهاجر و انصار بود و عباس عموي پيامبر(ص) رو به روي او نشسته بود و رسول خدا(ص) زماني به هوش مي آمد و زماني از هوش مي رفت. اندکي که حال آن جناب بهتر شد، خطاب به عباس فرمود: «اي عباس، اي عموي پيامبر(ص)! وصيت مرا در مورد فرزندانم و همسرانم قبول کن و قرض هاي مرا ادا نما و وعده هايي که به مردم داده ام به جاي آور و چنان کن که بر ذمه من چيزي نماند.» عباس عرض کرد: «اي رسول خدا(ص) من پيرمردي هستم که فرزندان و عيال بسيار دارم و دارايي و اموال من اندک است چگونه وصيت تو را بپذيرم و به وعده هايت عمل کنم در حالي که تو از ابر پر باران و نسيم رها شده بخشنده تر بودي و وعده هاي بسيار داده اي خوب است از من درگذري و اين وظيفه بر دوش کسي نهي که توانايي بيشتري دارد!» رسول خدا(ص) فرمود: «آگاه باش که اينک وصيت خود را به کسي خواهم گفت که آن را مي پذيرد و حق آن را ادا مي نمايد و او کسي است که اين سخنان را که تو گفتي نخواهد گفت! يا علي(ع) بدان که اين حق توست و احدي نبايد در اين امر با تو ستيزه کند، اکنون وصيت مرا بپذير و آن چه به مردمان وعده داده ام به جاي آر و قرض مرا ادا کن. يا علي(ع) پس از من امر خاندانم به دست توست و پيام مرا به کساني که پس از من مي آيند برسان.» اميرمؤمنان(ع) مي فرمايد: «من وقتي ديدم که رسول خدا(ص) از مرگ خود سخن مي گويد، قلبم لرزيد و به خاطر آن به گريه درآمدم و نتوانستم که درخواست پيامبر(ص) را با سخني پاسخ گويم.» پيامبراکرم(ص) دوباره فرمود: «يا علي آيا وصيت من را قبول مي کني!؟» و من در حالتي که گريه گلويم را مي فشرد و کلمات را نمي توانستم به درستي ادا نمايم، گفتم: آري اي رسول خدا(ص)! آن گاه رو به بلال کرد و گفت: اي بلال! کلاهخُود و زره و پرچم مرا که«عقاب » نام دارد و شمشيرم ذوالفقار و عمامه ام را که«سحاب » نام دارد برايم بياور...[ سپس رسول خدا(ص) آن چه که مختص خود وي بود از جمله لباسي که در شب معراج پوشيده بود و لباسي که در جنگ احد بر تن داشت و کلاه هايي که مربوط به سفر، روزهاي عيد و مجالس دوستانه بود و حيواناتي که در خدمت آن حضرت بود را طلب کرد] و بلال همه را آورد مگر زره پيامبر(ص) که در گرو بود. آن گاه رو به من کرد و فرمود: «يا علي(ع) برخيز و اين ها را در حالي که من زنده ام، در حضور اين جمع بگير تا کسي پس از من بر سر آنها با تو نزاع نجويد.»
من برخاستم و با اين که توانايي راه رفتن نداشتم، آنها را گرفتم و به خانه خود بردم و چون بازگشتم و رو به روي پيامبر(ص) ايستادم، به من نگريست و بعد انگشتري خود را از دست بيرون آورد و به من داد و گفت: «بگير يا علي اين مال توست در دنيا و آخرت!» بعد رسول خدا(ص) فرمود: «يا علي(ع) مرا بنشان.» من او را نشاندم و بر سينه من تکيه داد و هر آينه مي ديدم که رسول خدا(ص) از بسياري ضعف سر مبارک را به سختي نگاه مي دارد و با وجود اين، با صداي بلند که همه اهل خانه مي شنيدند فرمود: «همانا برادر و وصي من و جانشينم در خاندانم علي بن ابيطالب است. اوست که قرض مرا ادا مي کند و وعده هايم را وفا مي نمايد. اي بني هاشم، اي بني عبدالمطلب، کينه علي(ع) را به دل نداشته باشيد و از فرمان هايش سرپيچي نکنيد که گمراه مي شويد و با او حسد نورزيد و از وي برائت نجوييد که کافر خواهيد شد.»
سپس به من گفت: «مرا در بسترم بخوابان.» و بلال را فرمود که حسن(ع) و حسين(ع) را نزد او بياورد بلال رفت و آنها را با خود آورد. پيامبر(ص) آن دو را به سينه خويش چسباند و آنها را مي بوييد. علي(ع) مي گويد: من پنداشتم که حسن(ع) و حسين(ع) باعث شدند که اندوه و رنج پيامبر(ص) فزوني يابد، خواستم آن دو را از حضرت(ص) جدا سازم. فرمود: «يا علي(ع) آنها را واگذار تا مرا ببويند و من هم آنها را ببويم! بگذار تا آن دو از وجود من بهره گيرند و من نيز از وجود ايشان بهره گيرم! به راستي که پس از من مشکلات بسيار خواهند داشت و مصايب سختي را تحمل خواهند کرد، پس لعنت خداوند بر آن کس باد که حق حسن(ع) و حسين(ع) را پست شمارد. پروردگارا! من اين دو را و علي صالح ترين مؤمنان را به تو مي سپارم!»(۱)
▪ در محضر فرشتگان
از برخي روايات استفاده مي شود که رسول خدا(ص) در محضر فرشتگان مقرب، علي(ع) را وصي خود قرار داد و آنان شاهد بودند، از آن جمله روايتي است که از امام کاظم(ع) نقل شده است که اميرالمؤمنين فرمود: در شبي از شب هاي بيماري پيامبر(ص) من نشسته بودم و حضرت(ص) بر سينه من تکيه داده بود و فاطمه(س) دخترش نيز حضور داشت. رسول خدا(ص) فرموده بود که همسرانش و ساير زنان از نزد وي بيرون روند و آنها رفته بودند. پيامبر اکرم(ص) به من فرمود: «اي اباالحسن! از جاي خود برخيز و رو به روي من بايست.» من برخاستم و جبرئيل به جاي من نشست و پيامبر(ص) بر سينه وي تکيه داد و ميکائيل در جانب راست پيامبر(ص) بنشست. حضرت فرمود: «يا علي(ع) دست هاي خود را بر هم بگذار!» من اين کار را انجام دادم. آن گاه فرمود: «من با تو عهد بسته بودم و اينک آن عهد را تازه مي کنم، در محضر جبرئيل و ميکائيل که دو امين پروردگار جهانيانند. يا علي! تو را به حقي که اين دو بر گردن تو دارند، هر چه در وصيت من آمده است بايد به جاي آوري و مفاد آن را بپذيري و صبر را پيشه خود سازي و بر راه و روش من پايداري کني نه روش فلان کس و فلان کس! اکنون هر چه را خدا به تو عنايت کرده است با قدرت پذيرا باش.» من دست هايم را به روي هم نهاده بودم و پيامبر(ص) دست مبارک خود را بين دو دست من گذاشت، به طوري که گويي بين آن دو چيزي قرار مي داد، سپس فرمود: «من بين دست هايت حکمت و دانش آن چه را برايت پيش خواهد آمد، نهادم، تا چيزي از سرنوشت تو نباشد که از آن آگاه نباشي و هر گاه مرگ تو فرا رسيد وصيت خود را به امام پس از خود بگوي، بنابر آن چه من به تو وصيت کردم و همانند من عمل کن و نيازي به کتاب و نوشته اي نيست.» (۲)
▪ نزول کتاب وصيت از آسمان
امام موسي بن جعفر(ع) فرمود به پدرم اباعبدالله(ع) عرض کردم: «آيا نويسنده وصيت، حضرت علي(ع) نبود و رسول خدا(ص) مفاد آن را بر او نمي خواند، در حالي که جبرئيل و ساير فرشتگان شاهد بودند؟» پدرم مدتي سکوت کرد، بعد فرمود: «اي اباالحسن! ماجرا چنين بود که گفتي لکن هنگامي که زمان رحلت رسول خدا(ص) رسيد، وصيت به صورت کتابي نوشته شده از آسمان نازل شد و جبرئيل(ع) همراه با فرشتگاني که امين خداي تبارک و تعالي هستند، آن را نزد رسول اکرم(ص) آورد و به ايشان گفت: «اي محمد(ص) هر کس که نزد توست بيرون فرست مگر وصي خود را که بايد کتاب وصيت را بگيرد و ما شاهد باشيم که تو وصيت را به وي دادي و او اجراي آن را ضمانت کند.» رسول خدا(ص) همگان را دستور داد که از خانه بيرون روند. تنها علي(ع) و فاطمه(س) بين پرده و در اتاق باقي ماندند. جبرئيل(ع) به پيامبر(ص) عرض کرد: «پروردگارت تو را سلام مي رساند و مي گويد: اين کتابي است که من با تو عهد بسته بودم و شرط کرده بودم[عمل به آن را] و من خود شاهد هستم و فرشتگانم را بر تو شاهد گرفتم و من تنها براي شهادت کافي هستم اي محمد(ص)!» وقتي سخن به اين جا رسيد، مفاصل پيامبر(ص) به لرزه درآمد و گفت: «اي جبرئيل! خداي من، اوست که سلام است و سلام از وي است و سلام به سوي او باز مي گردد. راست گفت خداي عزوجل و نيکي نمود، کتاب را به من ده!» جبرئيل کتاب وصيت را به رسول اکرم(ص) داد و گفت که آن را به اميرمؤمنان(ع) دهد. چون علي(ع) کتاب را گرفت، رسول خدا(ص) فرمود: «بخوان!»
اميرمؤمنان(ع) آن را کلمه به کلمه خواند، سپس رسول خدا(ص) به او گفت: يا علي(ع) اين عهد خدايم تبارک و تعالي به سوي من است و خواسته وي و امانت او پيش من است و به راستي که من آن را ابلاغ کردم و خيرخواهي نمودم و امانت را ادا کردم.»
علي(ع) عرض کرد: «پدر و مادرم فداي تو باد! من هم شهادت مي دهم که تو پيام خود را ابلاغ کردي و نصيحت خود گفتي و در آن چه فرمودي صادق بودي و گوش و چشم و گوشت و خون من نيز بر اين امر گواه است!»
بانوان فرهیخته قائمشهر...
ما را در سایت بانوان فرهیخته قائمشهر دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 135 تاريخ: چهارشنبه 30 آبان 1397 ساعت: 18:46