دورنمايي از عصر امام عسکري (ع)

خرید بک لینک

انديشه هاي پليد خلفا درباره امام

 شيخ حر عاملي، از دانشوران قرن دوازدهم، مي نويسد: سيد بن طاوس در کتاب مهج الدعوات گفته است: در عصر امام عسکري (ع) سه تن از خلفا (مستعين، معتز و مهتدي) انديشه قتل حضرت را در سر مي پروراندند چون شنيده بودند که امام مهدي(عج) از نسل اوست. آن ها چندين بار امام را به زندان افکندند. حضرت برخي از آن ها را نفرين کرد و آن ستمگران به زودي هلاک شدند. شيخ طوسي در کتاب غيبت مي نويسد: معتز اراده کرد حضرت را به قتل برساند ولي سه روز بعد، از خلافت برکنار شد. البته حضرت، پيش از برکناري خليفه، يارانش را از اين امر آگاه کرده بود. علي بن محمد بن زياد صيمري در کتاب«اوصياء» چنين مي نويسد: مهتدي مي خواست حضرت را به شهادت برساند امام به يارانش فرمود: تا پنج روز ديگر مي ميرد. البته چنان شد که حضرت فرموده بود. با پايان يافتن پنج روز مهتدي به قتل رسيد. شيخ حر عاملي مي گويد: از عمر بن محمد بن زياد صيمري نقل شده است که گفت: به منزل عبدالله بن طاهر وارد شدم. در برابرش نامه اي از امام عسکري (ع) يافتم که در آن نوشته بود: «من براي اين سرکش از خداوند مرگ خواسته ام تا سه روز ديگر خداوند او را نابود مي کند.» روز سوم مستعين از خلافت برکنار شد، در دام بلاها گرفتار آمد و سرانجام به هلاکت رسيد. شيخ هم چنين از احمد بن حسين بن عمر چنين نقل مي کند: هنگامي که معتز فرمان داد حضرت را به سعيد حاجب بسپارند تا به کوفه برده، در قصر ابن هبيره به قتل رساند... ابوالهيثم بن سبانه براي حضرت نوشت: خداي مرا فداي تان سازد، خبري به ما رسيده و ما را اندوهگين و مضطرب ساخته است! حضرت در پاسخ نوشت: پس از سه روز، براي شما گشايش پديد مي آيد. روز سوم معتز برکنار شد. شيخ طوسي در کتاب ارشاد مي نويسد: احمد بن محمد مي گويد: هنگامي که مهتدي عباسي کشتن شيعيان را آغاز کرد، به امام عسکري(ع) نوشتم: خداي را سپاس که وي را از آزارها منصرف ساخته است، زيرا به من خبر رسيده که شما را تهديد مي کند و مي گويد: «به خدا سوگند، اين ها[آل محمد(ص)] را از روي زمين برمي اندازم.» حضرت به خط خويش چنين پاسخ داد: «اين عمرش[از آن که بتواند به مرادش دست يابد] زودتر به پايان مي رسد. از امروز تا پنج روز بشمار، روز ششم با خواري به هلاکت خواهد رسيد.» چنان شد که حضرت نوشته بود.

 

تقيه شديد امام

 

عملکرد حضرت در عصر خويش نيز فضاي خفقان آن روزگار را نشان مي دهد. مسعودي از محمد بن عبدالعزيز بلخي چنين نقل مي کند: روزي صبحگاهان در خيابان غنم نشسته بودم، امام عسکري (ع) از خانه بيرون آمده، مي خواست به«باب العامه » برود. با خود گفتم: اگر فرياد کشم و بگويم: «اي مردم اين حجت خدابر شماست، او را بشناسيد.» مرا خواهند کشت. وقتي نزديک من رسيد، با انگشت سبابه به من اشاره فرمود و سپس بر دهانش قرار داد يعني خاموش باش. من پيش شتافتم و بر پايش بوسه زدم، فرمود: اگر آشکارا بگويي، کشته مي شوي. همان شب خدمتش رسيدم، فرمود: [دو راه بيشتر نيست] يا کتمان يا مرگ پس خودرا حفظ کنيد. داود بن اسود يکي از خادمان امام عسکري (ع) که وظيفه هيزم کشي را بر عهده داشت، مي گويد: روزي حضرت تکه چوبي مدور، بلند و کلفت به من داد و فرمود: اين را به عثمان بن سعيد عمري برسان. در کوچه استر سقايي راه را بر من بست. سقا از من خواست حيوان را کنار بزنم. من با همان تکه چوب بر پشت استر زدم تا کنار برود؛ ولي ناگهان چوب شکست و نامه هاي حضرت، که در ميان آن بود، آشکارشد. شتابان آن ها را در آستين پنهان کردم و سقا نيز بد گفتن به من و حضرت را آغاز کرد. وقتي خدمت حضرت رسيدم، فرمود: چرا با چوب به استر زدي. آن گاه سفارش کرد: اگر کسي به ما اهانت کرد اعتنا نکن... ما در ديار بدي مي باشيم، تو تنها به کار خويش بپرداز و بدان که گزارش کردارت به ما مي رسد.

 

امام و زندان هاي خلفا

 

امام عسکري (ع) بخشي از دوران امامتش را در زندان هاي طاغوتيان عباسي به سر برد. مدتي نيز، که در ظاهر خارج از زندان بود، تحت مراقبت شديد قرار داشت. شيخ مفيد مي نويسد: امام عسکري(ع) را به نحرير، يکي از غلامان مخصوص خليفه و مسئول نگهداري ازحيوانات درنده و شکاري دربار، سپردند؛ نحرير بسيار بر او سخت مي گرفت و آزارش مي داد. همسرش گفت: واي بر تو، از خدا بترس؛ مگر نمي داني چه شخصيتي به خانه ات گام نهاده؟ آن گاه گوشه اي از فضايل حضرت را بازگو کرد و گفت: من در مورد او و رفتاري که با وي مي کني، بر تو بيمناکم. نحرير گفت: به خدا سوگند، او را در ميان درندگان خواهم افکند و چنين نيز کرد. پس از مدتي، وقتي به جايگاه درندگان مراجعه کرد تا دريابد چه بر سرامام آمده، ديد حضرت ميان درندگان به نماز ايستاده است. احمد بن حارث قزويني مي گويد: با پدرم در سر من راي (سامرا) بوديم. پدرم دراصطبل امام عسکري(ع) کار مي کرد. مستعين عباسي استري داشت که از نظر زيبايي و زرنگي بي نظير بود، ولي وحشي مي نمود و سواري نمي داد. وقتي تلاش مسئولان براي رام ساختنش بي نتيجه ماند، يکي از نديمان خليفه گفت: چرا اين کار را به حسن (ع) واگذار نمي کني تا بيايد يا سوار استر شود و رامش سازد يا استر او را هلاک کند و تو آسوده خاطر شوي. خليفه در پي حضرت فرستاد. پدرم نيز همراه حضرت رفت. پدرم گفت: وقتي وارد شديم، امام نگاهي به استر، که در حياط ايستاده بود، افکند، پيش رفت و بر کفلش دست نهاد. در اين لحظه عرق از پيکر استر سرازير شد. سپس حضرت نزد مستعين رفت. مستعين او را پيش خويش نشاند و گفت: ابو محمد، اين استر را مهار کن! حضرت به پدرم فرمود: غلام، استر را مهار کن. مستعين گفت: خودت مهار کن. حضرت پوستين بر زمين نهاد، برخاست، بر استر دهنه زد و به جاي خويش بازگشت. مستعين گفت: ابومحمد، استر را زين کن. حضرت فرمود: غلام، زينش کن. اما خليفه گفت: خودت زينش کن. پس امام برخاست؛ استر را زين کرد و بازگشت. مستعين گفت: آيا صلاح مي داني که سوارش شوي؟ حضرت فرمود: آري. آن گاه سوارش شد، آن را دوانيد .... سپس برگشت و پايين آمد. مستعين گفت: ابومحمد، استر را چگونه ديدي؟ فرمود: استري به اين خوبي و چالاکي نديده بودم؛ جز براي خليفه شايسته نيست. مستعين گفت: خليفه آن را به شما واگذار کرد. حضرت به پدرم فرمود: غلام، استر را بگير. پدرم گرفت و برد. علي بن عبدالغفار مي گويد: وقتي صالح بن وصيف امام عسکري(ع) را زندان کرده بود، گروهي از عباسيان و منحرفان نزد صالح آمده، شکوه کردند که چرا بر امام سخت نمي گيري؟ او گفت: چه مي توانم انجام دهم؟ دو نفر از بدترين کساني که به آن ها دسترسي داشتم، بر او گماشتم؛ اما اينان اهل نماز و روزه شدند. وقتي علت را پرسيدم، گفتند: چه مي گويي در باره مردي که روزها روزه مي گيرد و شب ها نماز مي خواند و وقتي که به وي مي نگريم، بدن ما مي لرزد چنان که گويا از خود بي خودمي شويم. وقتي عباسيان و منحرفان اين سخنان را شنيدند، نوميد از سراي وصيف بيرون رفتند. محمد بن اسماعيل علوي مي گويد: امام عسکري(ع) را نزد يکي از سرسخت ترين دشمنان آل ابوطالب زنداني ساختند و سفارش کردند که چنين و چنان آزارش ده. هنوز بيش از يک روز از در بند بودن امام نگذشته بود که زندانبان پيرو امام شد. او چنان نزد امام خاضع بود که برايش به خاک مي افتاد و جز براي بزرگداشت به چهره حضرت نمي گريست. وقتي حضرت از زندان آزاد شد، اين مرد بصيرتش از همه مردم به امام بيشتر بود... .

 

شهادت امام

 

معتمد،که امام عسکري(ع) را در برابر دستگاه ستم پيشه عباسيان سدي نفوذ ناپذير مي ديد، بر آن شد آخرين ضربه را بر حضرت وارد آورد و راه را براي تحقق آرمان هاي پليدش هموار کند. او امام را با زهر مسموم ساخت و چنان نماياند که حضرت به مرگ طبيعي از دنيا رفته است؛ ولي اين توطئه نيز ناکام ماند و چهره واقعي وي بر همگان آشکار شد. احمد بن عبيدالله بن خاقان مي گويد: ...چون خبر وفات آن حضرت در شهر سامره پخش شد، رستاخيزي در شهر پديد آمد و ازهمه مردم صداي ناله و شيون برخاست. خليفه در پي فرزند نيکبخت آن حضرت برآمد و گروهي از ماموران را به خانه امام گسيل داشت تا وي را بيابند. خليفه حتي زنان قابله را فرستاد تا از بارداري احتمالي کنيزان حضرت آگاه شوند... آري، دشمنان نمي دانستند که پروردگار نور خود را کامل کرده است و گوهر تابناک الهي حضرت حجه بن الحسن المهدي(عج) پنج سال پيش بدين جهان گام نهاده، اينک پس از شهادت پدر گرامي اش بر جايگاه والاي امامت تکيه زده است. در پايان بجاست مانند حضرت امام حسن عسکري(ع) ، که هنگام خروج از زندان معتمدآيه«يريدون ليطفئوا نورالله بافواههم والله متم نوره و لو کره الکافرون »را نگاشت.

موضوعات مرتبط: محتواي علمي و پژوهشي

بانوان فرهیخته قائمشهر...

ما را در سایت بانوان فرهیخته قائمشهر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 48 تاريخ: سه شنبه 17 بهمن 1396 ساعت: 17:31

صفحه بندی